تبليغاتX
دفتر تنهایی
تیکه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم

                                          محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:30  توسط نوشین  | 

آدمک آخر دنیاست، بخند... آدمک مرگ همین جاست، بخند...
دست خطی که تو را عاشق کرد... شوخی کذایی ماست، بخند.
آدمک خر نشوی گریه کنی... کل دنیا سراب است، بخند...
آن خدایی که بزرگش خواندی... به خدا مثل تو تنهاست، بخند...
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:38  توسط نوشین  | 

این چه رسمیست که تو ناز کشی یک طرفه

این نشد کار که من ناز کشم یک طرفه

عین ظلم است که تو مست خرامان باشی

من به خواری حقارت برسم یک طرفه

نازنینم این چه رسمیست این چه رسمیست

 
این چه رسمیست که تو عاشق خود باشی و من

در غم سستی پیمانه تو پرپر بزنم

این که گفت که تو غرق هوس بازی خویش

منه عاشق به دل غم زده خنجر بزنم

این که گفت که من خسته ترین باشم و تو

غافل از آتش افروخته در سینه من

این چه کاری است که من مهر تو بر دل گیرم

تو شب و روز بگیری ز دلت کینه من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:56  توسط نوشین  | 

خدایا
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:37  توسط نوشین  | 

جدایی
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:35  توسط نوشین  | 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:28  توسط نوشین  | 

دنيا را بد ساخته اند ...
کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است ...

                                         (دکتر علي شريعتي)
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:54  توسط نوشین  | 

توی یک دیوار سنگی
دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها
یکی شون تو یکیشون من
همیشه فاصله بوده
بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزای من و تو
کاشکی این دیوار خراب شه
من و تو با هم می میریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو می گیریم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:24  توسط نوشین  | 

از زندگي از اين همه تکرار خسته ام
 از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي کشم
 آوخ ... کزين حصار دل آزار خسته ام
 بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
 وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
 از او که گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود که بي شکيبم و بي يار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
 از حال من مپرس که بسيار خسته ام

                       محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 19:50  توسط نوشین  | 


زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است
یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است
توی روزای گرفتاری و تنگدستی من
زندگی زندگی انتظاری ست که آدم ز برادر دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان
میتوان آنرا دید و نه بیش روشن است
اما به اندازهء خویش
زندگی تابلوئی ست نیمهء راه
که ز سر منزل مقصود خبر میارد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است
زندگی تجربهء تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء یک عمر بیابان دارد
زندگی زندانی ست که در بیشتر از زندانی زندانبان دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی دین بزرگ ست که بر گردن ماست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:56  توسط نوشین  | 

من و تو با هم

ما ي تاريخيم ،نبض فرياديم

سقف والاي مرز آزاديم

ما ستون هاي سخت بنياديم

گندم سبز دشت آباديم

من و تو با هم

از بهارانيم ،ابر و بارانيم

جنگل سبز،سرو دارانيم

در تن گلها نطفه ي عطريم ،نقطه ي عطفيم

با هم

نور خورشيديم ،صبح اميديم

بي هم

شب تاريكيم ،راه باريكيم

كه به پرتگاه سخت نابودي،بس چه نزديكيم

من و تو با هم

مثل يك كوهيم ،سرنشينان كشتي نوحيم

من و تو بي هم

تن بي روحيم

من و تو بي هم

آنقدر هيچيم ،آنقدر خالي نه به دل قيلي نه به سر قالي

زخمي دست باد پائيزيم

از غم و از درد،هر دو لبريزيم

من و تو با هم

بدتر از اينها ،گر زمين افتيم باز برخيزيم

من و تو بي هم

گر چه موجوديم ،گر زمين افتيم هر دو نابوديم

ليك ما با هم هر دو پا برجا ،هر دو در سوديم

بشكن اين جام پوچ پايان را

چشم خود باز كن

دفتر عشق را زين پس آغاز كن

پا اگر بسته

آسمان باز است قصد پرواز است

                                                                          مسعود فردمنش

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 13:11  توسط نوشین  | 

با تو حكايتي دگر

اين دل ما بسر كند

شب سياه قصه

راهواي تو سحر كند

باور ما نمي شود

درسر ما نمي  رود

از گذر سينه ئ ما

يار دگر گذر كند

شكوه بسي شنيده ام

از دل درد كشيده ام

كور شوم جز تو اگر

زمزمه يي دگر كند

مقصد و مقصودم تويي

عشقم و معبودم تويي

از تو حذر نمي كنم

سايه مگر سفر كند

چاره ئ كار ما تويي

ياور و يار ما تويي

توبه نمي كند اثر

مرگ مگر اثر كند

مجرم آزاده منم

تن به جزا داده منم

قاضي درگاه تويي حكم سحرگاه تويي

                                               مسعود فردمنش

                                                   

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 13:7  توسط نوشین  | 

بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه هاي شسته باران خورده پاك

آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو هاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگارا

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي به كام

باده رنگين نمي نوشي ز جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از ان مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

گر نكويي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 8:26  توسط نوشین  | 

چنان دلگيرم از دنيا که خود را هم نمي خواهم

به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي خواهم

همه نامهربانند در اين دنياي پر تذوير

چنين شد حاصل عمرم ... که جز مرگم نمي خواهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:52  توسط نوشین  | 

نسل من جا مانده از تاريخ
نسل من آتشفشان خفته در خاکستر خويش است
نسل من در آستان خفتن و مرگ است
نسل من باروت نم دار است
نسل من يک ناقص الخلقه ست
نسل من خسته ست
نسل من ديگر نميداند چه بايد کرد
نسل من هر جا که سايد دست, ريشه پوسيده ست
نسل من آوازهايش گم شده
نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند
نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد
نسل من آهش گريبان گير خود گشته
نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست
نسل من معتاد يک منجي ست
نسل من اي نسل من. موعود ما واهي ست
نسل من همزاد تنهايي ست
نسل من ميبيند اما ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:49  توسط نوشین  | 

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
تو كيستي كه من از موج هر تبسم تو
بسان قايق سر گشته روي گردابم
من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه
تو دوردست امیدی و پای من خسته است
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو
                                     فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:16  توسط نوشین  | 

دلت را خانه ي ما كن,مصفا كردنش با من
بيا در دل افشا كن,مداوا كردنش با من
اگر گم کرده ايي اي دل کليد استجابت را
بيا يک لحظه با ما باش,پيدا کردنش با من
بيفشان قطره ي اشکي که من هستم خريدارش
بياور قطره اي اخلاص دريا کردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت مي کنم آن را
طلب کن حاجت خود را اجابت مي کنم آن را
طلب کن آن چه مي خواهي مهيا کردنش با من
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:51  توسط نوشین  | 

                         خدايا
              به من توفيق تلاش در شکست
               صبر در نوميدي,دين بي دنيا
               عظمت بي نام,عشق بي هوس
                           عطا کن.
                                     
                                       دکتر شريعتي
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:49  توسط نوشین  | 

چه غريب ماندي اي دل نه غمي نه غمگساري
نه به انتظار ياري, نه ز يار انتظاري
غم  اگر به کوه گويم, بگريزد و بريزد
که دگر بدين گراني نتوان کشيد باري
سحرم کشيده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نيفتد دگرم به شب گذاري
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پيري که نداشت برگ و باري
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 23:16  توسط نوشین  | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم                               
                   چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم
 
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور،  
                    به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
 
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری 
                     که سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛
 
به تبسم ، به تکلف ، به دل آرایی تو ...
                     به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
 
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت،
                     به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت،
 
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
                     یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
 
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
                      اول اسم کسی ورد زبانم شده است،


 در من انگار کسی در پی انکار من است ،
                      یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،
 
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش
                       میشود یک شبه پی برد به دلداد گی اش
 
یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش
                       میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش ،
 
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
                       اول اسم کسی ورد زبانم شده است ...
 
 آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست ؛
                       راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!
 
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛
                       پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟!
 
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش ...
                       عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
 
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود،
                        آن الفبا که همه ورد زبانم  شده بود ...
 
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ،
                        و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛
 
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...
                         عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

                                                       بهروز یاسمی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:20  توسط نوشین  | 

اين شعري است که من خيلي دوستش دارم.اميدوارم شما هم خوشتون بياد.
اشکي در گذرگاه تاريخ
از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل,
از همان روزي که فرزندان "آدم",
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد,
آدميت مرد!گرچه آدم زنده بود.
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون,ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود.
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب,
گشت و گشت,
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.
اي دريغ,آدميت هم برنگشت!

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي,پاکي,مروت,ابلهي است!
صحبت ازموسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن "موسي چمبه" هاست!
روزگار مرگ انسانيت است:
من که از پزمردن يک شاخه گل,
از نگاه ساکت يک کودک بيمار,
از فغان يک قناري در قفس,
از غم يک مرد در زنجير,حتي قاتلي بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.
وندرين ايام,زهرم در پياله,زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پزمردن يک برگ نيست.
واي!جنگل را بيابان مي کنند.
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند!
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند!

صحبت از پزمردن يک برگ نيست
فرض کن:مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن:يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن:جنگل بيابان بود از روز نخست!
در کويري سوت و کور,
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور,
صحبت از مرگ محبت,مرگ عشق,
گفتگو از مرگ انسانيت است!
                                           

                                               فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:55  توسط نوشین  | 

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا,يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت...شور عشق
گرمي دست تو در اغوش عشق
عشق يعني"بي تو هرگز...پس بمان"
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم کن
از برايش قلب خود تقديم کن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:20  توسط نوشین  | 

خدایا،
اتش مقدس "شک"را
ان چنان در من بیفروز
تا همه ی "یقین" ها یی را
که در من نقش کرده اند،بسوزد.
و انگاه از پس توده ی این خاکستر،
لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی،
شسته از هر غبار،طلوع کند.

خدایا،
 به هر که دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر که دوست ترمی داری،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر!


خدایا،
به من زیستنی عطا کن،
که در لحظه مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای
 زیستن گذشته است، حسرت نخورم،
و مردنی عطا کن، که بر بیهودگی اش
 سوگوار نباش.
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم،
اما آنچنان که تو دوست داری.
"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز،
"چگونه مردن"را خود خواهم اموخت!
                 

                                                      دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 13:0  توسط نوشین  | 

زلیلی می شنیدم یا علی گفت

                                   به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دار الجنون است

                                   که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیم غنچه یی را باز می کرد

                                  به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

                                  دعا می کرد او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش

                               به موجودات عالم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند

                                چو بر می خواست آدم یا علی گفت

مسیحا هم دم از اعجاز می زد

                                ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد

                                گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد

                               یقین آنجا علی هم یا علی گفت

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 14:17  توسط نوشین  | 

دوست داشتن از عشق برتر است.

و من هرگز خود را

تا سطح بلندترین قله ی عشق های بلند،

پایین نخواهم آورد.

 

                                          دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 13:3  توسط نوشین  | 

روزی از روزها،

شبی از شبها،

خواهم افتاد و خواهم مرد،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.

تا هر چه دورتر بیفتم،

تا هر چه دیرتر بیفتم،

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانستم بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

 همین.

                

                                                           دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:54  توسط نوشین  | 

من با عشق آشنا شدم

و جه کسی این چنین آشنا شده است ؟...

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!

                                                        

                                                                 دکتر شریعتی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:22  توسط نوشین  | 

بمان با من که من بی تو صدایی خسته در باد

در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم

شبیه برگ پاییزی پر از احساس دل تنگی

مانند یک دریا ، زلال و صاف و بی رنگی

نگاهت بی قرار کیست؟تو ای خاتون دریاها

تو ای محبوبه ی شبها،تو ای زیباتر از رؤیا

چه شبهایی که من بی تو خزان عشق را دیدم

ولی از عشق گفتم  باز، کنار غصه  روییدم

بلور اشک های من همان آغاز تنهایی است

مرور خاطرات دل غجب تکرار زیبایی است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:15  توسط نوشین  | 

نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم

به تو می رسم

تنها می شوم

کنار تو تنهاتر شدم

از تو تا اوج تو،زندگی من گسترده است.

از من تا من ، تو گسترده ای.

با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.

از تو به راه افتادم، به جلوه ی رنج رسیدم.

و با این همه ای شفاف

و با این همه ای شگرف

مرا راهی از تو بدر نیست.

زمین باران را صدا می زند،من تو را!

                                                                 سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:55  توسط نوشین  | 

عشق مثل گنجشک می مونه.

اگه محکم بگیریش می میره،اگه شل بگیریش می پره،پس سعی کن یه طوری بگیریش که آروم تو دستات خوابش ببره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:31  توسط نوشین  | 

 
*
دفتر
تنهایی
*