محمد علی بهمنی
این نشد کار که من ناز کشم یک طرفه
عین ظلم است که تو مست خرامان باشی
من به خواری حقارت برسم یک طرفه
نازنینم این چه رسمیست این چه رسمیست
این چه رسمیست که تو عاشق خود باشی و من
در غم سستی پیمانه تو پرپر بزنم
این که گفت که تو غرق هوس بازی خویش
منه عاشق به دل غم زده خنجر بزنم
این که گفت که من خسته ترین باشم و تو
غافل از آتش افروخته در سینه من
این چه کاری است که من مهر تو بر دل گیرم
تو شب و روز بگیری ز دلت کینه من


شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
(دکتر علي شريعتي)
محمد علی بهمنی
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان
میتوان آنرا دید و نه بیش روشن است
اما به اندازهء خویش
زندگی تابلوئی ست نیمهء راه
که ز سر منزل مقصود خبر میارد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است
زندگی تجربهء تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء یک عمر بیابان دارد
زندگی زندانی ست که در بیشتر از زندانی زندانبان دارد
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
زندگی دین بزرگ ست که بر گردن ماست
من و تو با هم
ما ي تاريخيم ،نبض فرياديم
سقف والاي مرز آزاديم
ما ستون هاي سخت بنياديم
گندم سبز دشت آباديم
من و تو با هم
از بهارانيم ،ابر و بارانيم
جنگل سبز،سرو دارانيم
در تن گلها نطفه ي عطريم ،نقطه ي عطفيم
با هم
نور خورشيديم ،صبح اميديم
بي هم
شب تاريكيم ،راه باريكيم
كه به پرتگاه سخت نابودي،بس چه نزديكيم
من و تو با هم
مثل يك كوهيم ،سرنشينان كشتي نوحيم
من و تو بي هم
تن بي روحيم
من و تو بي هم
آنقدر هيچيم ،آنقدر خالي نه به دل قيلي نه به سر قالي
زخمي دست باد پائيزيم
از غم و از درد،هر دو لبريزيم
من و تو با هم
بدتر از اينها ،گر زمين افتيم باز برخيزيم
من و تو بي هم
گر چه موجوديم ،گر زمين افتيم هر دو نابوديم
ليك ما با هم هر دو پا برجا ،هر دو در سوديم
بشكن اين جام پوچ پايان را
چشم خود باز كن
دفتر عشق را زين پس آغاز كن
پا اگر بسته
آسمان باز است قصد پرواز است
مسعود فردمنش
با تو حكايتي دگر
اين دل ما بسر كند
شب سياه قصه
راهواي تو سحر كند
باور ما نمي شود
درسر ما نمي رود
از گذر سينه ئ ما
يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام
از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر
زمزمه يي دگر كند
مقصد و مقصودم تويي
عشقم و معبودم تويي
از تو حذر نمي كنم
سايه مگر سفر كند
چاره ئ كار ما تويي
ياور و يار ما تويي
توبه نمي كند اثر
مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم
تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي حكم سحرگاه تويي
مسعود فردمنش
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكويي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
چنان دلگيرم از دنيا که خود را هم نمي خواهم
به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي خواهم
همه نامهربانند در اين دنياي پر تذوير
چنين شد حاصل عمرم ... که جز مرگم نمي خواهم
نسل من جا مانده از تاريخ
نسل من آتشفشان خفته در خاکستر خويش است
نسل من در آستان خفتن و مرگ است
نسل من باروت نم دار است
نسل من يک ناقص الخلقه ست
نسل من خسته ست
نسل من ديگر نميداند چه بايد کرد
نسل من هر جا که سايد دست, ريشه پوسيده ست
نسل من آوازهايش گم شده
نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند
نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد
نسل من آهش گريبان گير خود گشته
نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست
نسل من معتاد يک منجي ست
نسل من اي نسل من. موعود ما واهي ست
نسل من همزاد تنهايي ست
نسل من ميبيند اما ...
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور،
به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛
به تبسم ، به تکلف ، به دل آرایی تو ...
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت،
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت،
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است،
در من انگار کسی در پی انکار من است ،
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش
میشود یک شبه پی برد به دلداد گی اش
یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش ،
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است ...
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست ؛
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛
پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟!
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش ...
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود،
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود ...
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ،
و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
بهروز یاسمی
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي,پاکي,مروت,ابلهي است!
صحبت ازموسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن "موسي چمبه" هاست!
روزگار مرگ انسانيت است:
من که از پزمردن يک شاخه گل,
از نگاه ساکت يک کودک بيمار,
از فغان يک قناري در قفس,
از غم يک مرد در زنجير,حتي قاتلي بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.
وندرين ايام,زهرم در پياله,زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پزمردن يک برگ نيست.
واي!جنگل را بيابان مي کنند.
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند!
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند!
صحبت از پزمردن يک برگ نيست
فرض کن:مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن:يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن:جنگل بيابان بود از روز نخست!
در کويري سوت و کور,
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور,
صحبت از مرگ محبت,مرگ عشق,
گفتگو از مرگ انسانيت است!
فريدون مشيري
خدایا،
به هر که دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر که دوست ترمی داری،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر!
خدایا،
به من زیستنی عطا کن،
که در لحظه مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای
زیستن گذشته است، حسرت نخورم،
و مردنی عطا کن، که بر بیهودگی اش
سوگوار نباش.
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم،
اما آنچنان که تو دوست داری.
"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز،
"چگونه مردن"را خود خواهم اموخت!
دکتر علی شریعتی
زلیلی می شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دار الجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیم غنچه یی را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت
دعا می کرد او هم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند
چو بر می خواست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت
دوست داشتن از عشق برتر است.
و من هرگز خود را
تا سطح بلندترین قله ی عشق های بلند،
پایین نخواهم آورد.
روزی از روزها،
شبی از شبها،
خواهم افتاد و خواهم مرد،
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.
تا هر چه دورتر بیفتم،
تا هر چه دیرتر بیفتم،
هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،
پیش از آن که می توانستم بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم ،
همین.
دکتر شریعتی
من با عشق آشنا شدم
و جه کسی این چنین آشنا شده است ؟...
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.
هنگامی لب به زمزمه گشودم،
که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنه ی آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...! ![]()
دکتر شریعتی
بمان با من که من بی تو صدایی خسته در باد
در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم
شبیه برگ پاییزی پر از احساس دل تنگی
مانند یک دریا ، زلال و صاف و بی رنگی
نگاهت بی قرار کیست؟تو ای خاتون دریاها
تو ای محبوبه ی شبها،تو ای زیباتر از رؤیا
چه شبهایی که من بی تو خزان عشق را دیدم
ولی از عشق گفتم باز، کنار غصه روییدم
بلور اشک های من همان آغاز تنهایی است
مرور خاطرات دل غجب تکرار زیبایی است
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم
به تو می رسم
تنها می شوم
کنار تو تنهاتر شدم
از تو تا اوج تو،زندگی من گسترده است.
از من تا من ، تو گسترده ای.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو به راه افتادم، به جلوه ی رنج رسیدم.
و با این همه ای شفاف
و با این همه ای شگرف
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا می زند،من تو را!
سهراب سپهری
عشق مثل گنجشک می مونه.
اگه محکم بگیریش می میره،اگه شل بگیریش می پره،پس سعی کن یه طوری بگیریش که آروم تو دستات خوابش ببره.![]()